روز اول

خرم آن روز ...

روز اول | 2
روز اول
سه شنبه ۰۴ فروردین ۰۵

روز اول

من هر چه توانسته ام صبور بوده ام و حالا تنها می خواهم تمام شود . به یک پایان اساسی و ناگهانی نیاز دارم . هیچ علاج تدریجی برای این درد وجود ندارد . این دنیا وقتی که درمان درد را قطره قطره در کام تلخ آدم بریزد عملا لطفی نکرده . تو به تلخی عادت کرده ای . حواس لازم را برای تجربه طعم های دیگر از دست داده ای و یا دست کم تلخی برای تو با هر چیز دیگری آمیخته شده . تلخی با تمام چیزهای دیگر دست به یکی کرده است . سوگند خورده هیچ گاه نگذارد تنها باشی. 
قطره قطره داروی نجات در حلق تو می ریزد و ذره ذره عصاره وجودت را به بیرون می کشد . تو در این بازی از هر طرف به هر کجا بگریزی سوخته ای . این ها را از زندان می نویسم... قفسی بی در بی پنجره.
تا كنون نظري ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در مونوبلاگ ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.